خیلی حال میدهد که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت که داری هفت صبح به سر کارت میروی به سرت بزند که مستقیم بروی به شمال و ساعت دو ظهر زنگ بزنی به نارنج که من انزلی هستم و او بگوید خوش بگذرد یعنی یک کارهایی بکنی که خودت را هم غافلگیر کنی چه برسد به شوهر خواهرهایت که هیچ وقت نتوانستهاند در ذهن دو دو تا چهارتایشان هضمت کنند یا همین دیروز ساعت ده صبح که باغدا گل را در بلوک دوازده وادی رحمت ردیف هفده بغل آبخوری طلایی به خاک سپردی به سرت بزند که بروی سراغ ایاز و باهم بروید ویلای برادر ایاز در یوش بلده و نرسیده به عوارضی تبریز زنجان به نارنج اس ام اس بزنی که من قاطی کرده ام و چند روز نیستم و نارنج برایت بنویسد قربانت بروم داداش مواظب خودت باش و آن وقت...
هر قدر شوهر خواهرهایت ساعت یک ظهر در غذاخوری حاج علی و پسران و ساعت سه تا پنج عصر در مسجد کلانتر دنبالت بگردند پیدایت نکنند و در مراسم ختم هر چه خواستند مردم باغمیشه و اصناف و کسبه محله کلانتر و فک و فامیل دور و نزدیک و دوستان و آشنایان که زحمت کشیده اند تشریف آوردهاند در دلشان یا بلند بلند پشت سرت بگویند و تو...
تا سه راهی تاکستان با
برچسب:
نویسنده: حسین بهرامی
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 13:23